خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

امیرعلییزداندل آراحامیمحمدکیان .................محمدهادیرادمانطناز-طنینستیارادمانکارنمن هنوز دلم آروم نشده و بعید میدونم تا زنده م آروم بشه ... فقط قول بده اون دنیا منو از به آغوش کشیدنت محروم نکنی ... میدونم که پیش مهربون ترین مادر عالمی ، اما قول بده منو هم بعنوان مادرت بپذیری... دیدی که همه ی لیست دنیا اومدن الا تو ... تک تک اون روزهارو یادمه ... بازم بهم قول بده قولای بیشتری ازت میخوام ... دستای کوچولوت رو میخوام و یه دل آروم ... +دوستانی که جویای حالم بودن خیلی ممنونم و خوشحال شدم از دیدن کامنتتون ... فقط برای پاسخگویی وبلاگ رو حذف کردین و من اینجا از شما تشکر میکنم ... خداوند طول عمر با عزت بهتون بده بازم ممنون که سر زدین

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:55

من هستم همسرم هست و خدای بینهایت خوبی که نمیتونم بگم چقدرررر هوای مارو داشته و چقدر خیر و برکاتش رو به زندگیمون روانه کرده ، جدیدترینش یه فرشته ی کوچولو که حدود یک ماه دیگه قراره بیاد بغلم و این وسط فقط از خدا میخوام توی تربیتش کمکم کنه من چیزی از مادری و تربیت فرزند حالیم نیست هرچیم بگم ادعاست فقط و فقط کمک و لطف بیکران خودش رو میطلبه ... این روزها دیگه به سختی جابجا میشم ، خواب و خوراکم که سه ماهی هست بدجور بهم ریخته ، دردای جانبی ، دکتر رفتنای مکرر چکاپ های پشت سر هم ، گاها ساعت 11 و 12 شب از مطب دکتر به خونه رسیدن و خیلی موارد دیگه حال و احوال این روزهای منه که خداروشکر همسر هست و کمک حالمه ، و خدارو خیلی خیلی بیشتر شکر میکنم که هیچکدوم از احتمالاتی که پزشکا بعد از بارداری نافرجام اول برای بارداری دومم داده بودن رنگ واقعیت نگرفت و من اینبار هیچکدوم از اون مشکلات رو نداشتم ، در اوج ناباوریم به عمل سه ماهگی نیاز پیدا نکردم ، جز سه ماه اول استراحت مطلق نشدم و زمانی که با استرس زیر دستگاه سونوی پزشکم بودم و به چشای گرد شده ش و لب هاش نگاه میکردم ، در اوج تعجب لب باز کرد که هیچکدوم از مریضای من توی هفته ی بارداری تو شرایطشون اینجوری خوب نیست که واسه تو داره نشون میده ... و این رو طی یک ماه به فاصله ی هربار یک هفته چک کرد و دیگه خیالمو راحت کرد که به عمل نیازی ندارم .. و اون لحظات اشک چشام جاری شد و فهمیدم که خدا روی شهید صفری رو زمین ننداخته و بازم لطفش شامل حال دخترک گناهکار قصه ی ما شده ... مگه یه خدا چقدرررر میتونه رحیم و خطاپوش باشه؟ و اینجور شد که علیرغم اون حالت های بد سه چهارماهه اول ، بعد از اون تموم آشپزی هام ، نظافت ، خریدای بچه و کلی کارای دیگه تا به امروز با خودم

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:55

هنوزم وقتی بارون میاد دلم هوای نوشتن اینجارو میکنه ... واین حس بینهایت برام قشنگ و وصف ناشدنیه ...این وقت صبح من بیدارم و دست بکار ناهار شدم ! مدت زیادیه که من این ساعت هارو دیگه نمیخوابم ، شاید تنها اوایل زندگی مشترک بود که روال دستم نبود کارهام می موند ، خوابم می اومد و از اینکه من خانوم خونه هستم و خواه ناخواه ریزه کاری هایی به عهده فقط خودمه ، خیلی دلگیر و دمغ میشدم ... اما حالا خیلی قوی تر از اون زمان ها شدم یادمه قبل ازدواج حتا درست همون روزهای قبلش مادرم همیشه قبل از ما بیدار بود و صبحانه حاضر ، بچه هم نبودم دیگه ولی توان انجام خیلی کارهارو نداشتم ، انگار که وظیفه ی من نیست و ضرورتی واسه انجامش نمیدیدم ، کارهای خونه رو انجام میدادم ولی این صبح بیدار شدن و استارت روز خونه رو زدن اصلا اصلا در توان خودم نمیدیدم.. فک مبکردم مادرم چقدر قویه ، یا نه بهتر بگم چقدر رو خودش کنترل داره که از خوابش میزنه از آسایشش از رختخواب گرمش و خیلی چیزهای دیگه ، مگه قراره ماها براش چکار کنیم ؟ یا اصلا کی گفته اینا وظایف اونه ؟ اصلا محاله که من یه روزی بتونم اینجوری باشم ...حالا بعد چندسال به خودم که نگاه میکنم ... انگاری چند پله هم اونورتر رفتم ، شبا قبل خواب کلی کار ریز ریز انجام میدم ظرفهای اضافه جمع میشه خونه مرتب میشه و حتی الامکان یه دستمال به گاز و سینک میکشم و میخوابم ... درسته که همسر زودتر از من میره سرکار ولی اکثر اوقات سعیم اینه براش لقمه ای بذارم چون صبح زود رفتنی چیزی نمیخوره این از پرده ی اول پرده ی دوم قضیه که خونه ی ما درسته تقریبا نوپاست ولی مهمون ریز ریز زیاد داریم ... مهمونی بزرگ شاید دوبار در سال بشه ولی ریز ریز به کرات ،ایناهم به نوبه خودش وقت و انرژی میطلبه و پرده ی سوم

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:55

صفحه بندی